سال 1384، 29 ماه رمضان به تقویم ایران (عید بیش تر کشور های مسلمان همسایه...) از پله های مدرسه میرم بالا... چراغ های راهرو رو روشن میکنم...همیشه اینقدر زود می رسم که هیچ کس نیومده به جز چند تا دیگه از بچه ها...میرم تو کلاس... ازم می پرسه روزه ای؟... در جواب سوالش می گم:عیدت مبارک...بهم می خنده...نصیحت کردنش شروع می شه...آخرین جملش این بود باید کفارشو بدی...بی توجه به حرفاش قنوت نماز عید رو از تو کیفم در میارم و میرم سمت نمازخونه ... ساعت 10:30صبح ...مربی پرورشی وارد کلاس می شه... از دبیرمون اجازه می گیره ... می گه مقلدهای آقای...،ایشون، امروز رو عید اعلام کردن...روزه هاتونو بشکنین!!!...چند نفری از کلاس رفتن بیرون...خانم؟...پس ما چی؟!...
تئاتر شهر تهران بزرگ ترین مجموعه ی نمایشی ایران که ظاهرا" دیگه برای مسئولان اهمیت نداره!ساختن ساختمان و زدن ایستگاه مترو در اطراف این بنای با شکوه هم از لحاظ ظاهری به این مجموعه آسیب رسانده و هم با گود برداری هایی که شده این ساختمان قطعا" آسیب های جدی خورده.متاسفانه این روز ها به جای اینکه به فکر حفظ این بنا ها در کشور باشیم به راحتی داریم بهشون صدمه می زنیم.این بنا ها نشان دهنده ی فرهنگ وهنراین کشور.اگه همین طوری پیش بره دیگه تئاتر شهری باقی نمیمونه.بچه های تئاتری این مجموعه رو خونه ی خودشون می دونن ولی دارن این خونه رو کمکم از بین میبرن!

بچه های تئاتر هم که به قول خودشون به بازی کردن معتادن از این بی مهری در امان نبودن!خیلی وقت ها اونا بدون دریافت مزد کار میکنن ویا پول خیلی کمی میگیرن که این پول خرج زندگیشونو نمی ده.این استعداد ها تا کی میتونن این طوری بازی کنن؟ اونا اغلب به خاطر اینکه تئاتر وقت زیادی ازشون می گیره نمی تونن شغل دیگه ای داشته باشن . این افراد عشقشون بازی کردن تو تئاتر نه انجام هر کاری!اینا سرمایه های این مملکت نیستن!؟بینشون افراد خیلی با استعدادی هست که می تونن به سربلندی و شناسایی فرهنگ ایران تو جوامع بین المللی کمک کنن ولی حیف ... .

یه سری اتفاقاتی که می افته باعث می شه که آدم راجع به یه موارد خاصی فکر کنه یه چیزایی مثل فرهنگ، روشنفکری یا چیزایی از این قبیل .فرهنگی که همه ی ما دم از این می زنیم که خیلی با فرهنگیم اما در عمل هیچی، حتی کوچکترین نکات رو هم رعایت نمی کنیم ،مثل: احترام به همدیگه،یا طرز برخورد با همدیگه،طرز مخالفت با هم،به راحتی، بدون شناخت، به طرف مقابلمون تهمت می زنیم ،خیلی راحت، سر شوخی شایعه درست می کنیم و جالب تر اینکه شایعمون رو پخش هم می کنیم و اینقدر اونو تکرار می کنیم که حتی خودمون هم باورش می کنیم. نمی دونم این چیزا به فرهنگ بر میگرده یا به طرز تربیت یا... اما هر چی هست خیلی فاجعه است. خیلی از ما ادعای روشنفکری داریم اما فقط ادعاشو داریم؛ هیچی ازش نفهمیدیم فکر میکنیم با یه مشت حرف نا مربوط به دیگران می تونیم ثابت کنیم که ما با شما فرق داریم و خیلی ها هم متاسفانه به راحتی گول می خورن!عادت شده که راجع به دیگران حرف های بی پایه و اساس بزنیم!از سرچی، نمی دونم؟شاید حسادت های بچه گانه! "همه چیز رو فدا می کنیم؛عزیز ترین چیزها،برای به دست آوردن پلید ترین و کثیف ترین چیزها" هیچ کدوم جرات بیان نظر واقعیمون رو نداریم و وقتی کسی چیزی رو می گه که ممکنه حرف دل خیلیامون باشه بازم از روی ترس با اون مخالفت می کنیم.احترام گذاشتن به عقاید همدیگه شاید اولین اقدام واسه اینه که ثابت کنیم داریم به طرف متمدن شدن پیش می ریم .اما خیلی زود در مورد عقاید دیگران جبهه می گیریم به راحتی به خودمون اجازه میدیم که واسه اون فرد لقب بذاریم و باهاش به شدت مخالفت کنیم.متاسفانه خیلی از ماها هنوز نمیدونیم که می شه عقایدمون رو با دلایلی که داریم به طرف مقابلمون بگیم و در عین حال به اون ونظراتش احترام بذاریم . هنوز خیلی از ما ها طرز بیان خواستمون رو بلد نیستیم و به طرف مقابلمون دستورمی دیم،تو این طور موارد معمولا" فرد، در مقابلمون جبهه می گیره و عصبانی می شه و ما شروع میکنیم پشت سر اون فرد حرف زدن که فلانی این جوریه و... . خیلی وقت ها به جای اینکه فرد مقابلمون رو متهم کنیم باید اشتباهی رو که تو رفتارمون هست اصلاح کنیم.اما اتفاقی که افتاده و باعث شده که این پست رو بنویسم اینه که چه طور بعضی ها به خودشون اجازه میدن حرفهایی راجع به کسایی بزنن که مطمئنا"اون حرف ها فقط ساخته ذهن مریض خودشونه!به راحتی به خوشون اجازه می دن به حریم شخصی دیگران تجاوز کنند؟این افراد اینقدر حقیر و بز دل هستن که جرات روبه رو شدن با فرد رو ندارن بعد اون موقع ادعای رک بودنشون می شه!!این طور آدما فقط "پز تمدن مصرفی رو می دن که از وحشی گری بدتر است!" و بدتر از همه اینه که تو حاضر به قبول این افراد نیستی ولی چاره ای نداری چون مخالفت بیش از حد با این افراد تا وقتی همه به چهره ی واقعی اونا پی ببرن واسه تو بهای سنگینی داره.و خوشبختانه هستن هنوز افرادی که حاضرن این بها رو بپردازن؛شاید چون بهای انسانیت رو بالا تر از هر چیز دیگه می دونن.
"بعد لذت ها،حسرت ها،نفرت ها ،توطئه ها ومقدمه چینی ها و بعد همه چیز را که نمی دانیم قیمتش در انسان چیست،به سادگی قربانی به دست آوردن کثیف ترین چیزها می کنیم!... " متاسفانه "انسان در بی شرمی و بدبختی قدرتی ماورا همه موجودات دارد!" ای کاش حاضر بودیم بیاموزیم "که گاهی اوقات همه ی آن چیزی که انسان نیازدارد،دستی برای گرفتن و قلبی برای درک شدن است..." فقط همین... .
...از کلاس بیرون میام ... هوا گرمه... مسیری رو با دوستم پیاده میرم... این مسیر منو از جایی که می خوام برم دور تر می کنه اما بودن با اون ... حرف زدن راجع به بعضی آدما یا کارایی که می خواییم با هم انجام بدیم تکراری نمی شه!...ساعت7... هوا هنوز خیلی گرمه... از لابه لای جمعیتی حرکت می کنیم که خیلیاشون انگار که ما رو نمیبینن...تنه میزنن و می رن...شاید واقعا" نمیبینن... به خاطر درگیریاشون... تمام راه به یه چیز فکر میکنم...به حرفایی که زدم... اگه خودم نتونم چی... نه می دونم که میتونم... باید بتونم... وگرنه... خرید نداریم ... خوردن یه چیز خنک...انگار ذهنم هم خنکش شده...آروم می شه... ساعت 9... هوا هنوز گرمه ... بابا... هر وقت خواستی بری خونه، منم میام... میاد...بازم تمام راه به اتفاقاتی که نیافتاده فکر می کنم...قرار بود دیگه نه به گذشته فکر کنم نه به آینده...اما دوباره دیدمش...حس تنفرم بیشترمی شه...فردا...ازم در مورد اون می پرسن...نمی دونم... تنهاچیزیه،که می گم...فکرم رو ازش دور میکنم...انگار هوا قرار نیست خنک شه!... به چیزای خوب فکر می کنم...منتظرم...منتظر... .
پ.ن۱:زندگی راز بزرگی است که در ما جاری است . زندگی آمدن و رفتن ماست زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد. تو نه در دیروز و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست زندگی پنجره ای است باز به دنیای وجود تا که این پنجره باز است جهانی با ماست آسمان ، نور ،خدا ، عشق ، سعادت با ماست زندگی زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت.
پ.ن۲:خدایا به خاطر تمام کسایی که سر راهم قرار دادی ازت ممنونم.
باورم نمیشه که بالاخره امتحانام تموم شده!
همش حس می کنم باید بشینم و کارام رو انجام بدم!این ترم هم با همه ی خوبی ها (!!!!)و بدی هاش تموم شد.چقدر همه چی زود اتفاق افتاد تغییر رشته، کنکور
، دانشگاه،ترم اول و حالا... .
اما از ژوژمان ...
.
ژوژمان مبانی رنگمون که اولین ژوژمان(ارائه کار) این ترم بود رو نمی دونین با چه اوضاعی دادم!
10 صبح امتحان چاپ ماشینی داشتم .سخته!
بعدش بدو بدو
رفتم کارای مبانیم رو به دیوار بزنم!اما چه خیال خوشی رو دیوارکه جا نبود!
چون بچه ها داخل ساختمان امتحان داشتن به ناچار ژوژمان رو داخل سلف برگزار کردیم!!!!!!!!!! منم کارام رو از بند پرده ای که قبلا"(!)وسط سلف بود آویزون کردم!
(چند تا گیر لباس احتیاج داشتم!!) کارا رو زده نزده امتحان تئوری مبانی رو دادیم.بعد هم تا ساعت 5 طول کشید تا استادمون کارامونو دید.
(4 تا از کارام واسه نمایشگاهمون انتخاب شد!) ![]()
(البته اینا کارای من نیست! از بس که دوست خوبیم از کارای همه به جز خودم عکس دارم!)
امتحان عکاسیمون به طرز شگفت انگیزی جالب بود 4 تا از 15 کار تاییدیمون
رو واسمون چاپ کردن البته چون وقت نداشتیم پاسپارتو ازمون خواسته نشد
!!!!(عکس های همه هم رفت واسه نمایشگاه!!!!)
روز جمعه 3 تا ژوژمان
داشتیم پاس کردن 7 واحد در یک روز هم عالمی داشت اگه از شب نخوابیها و بیهوش شدن 4 ساعت قبل از امتحان من (پای کامپیوتر )بگذریم به چشمهای اشک آلود خواهر بیچارم می رسیم که فکر می کرد بنده دار فانی رو وداع گفتم
چون به جز سلاح آب یخ با هیچ وسیله ی دیگری از خواب بیدار نشدم!!!
بامشقت فراوان از 7 صبح تا 2 بعد از ظهر مشغول کار زدن و در آوردن بودیم. طراحی حروف، تصویرسازی و طراحی.خوب 24 واحد اختصاصی بر داشتن این چیزا رو هم داره دیگه!!حالا مگه از رو می رم ترم دیگه هم 24 واحد بر میدارم!
یکی نیست بگه آخه عجلت چیه؟(البته همه بهم می گن ولی کیه که گوش کنه!)ولی خوب ترم دیگه فکر کنم یه چند واحدی عمومی هم بر دارم !ثواب داره!
چند نمونه از کارام!!


اینم اتاقمه قبل از ژوژمان
یعنی اتاق همه این مدلی می شه
البته فراموش نشود که ۳ تا ژوژمان داشتم!




بالاخره نفهمیدیم اسم روستا پلنگان بود یا پالنگان؟!
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی،کنار چمن
نشسته بود:
"دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی!
و اسب،یادت هست،
سپید بود
و مثل واژه ی پاکی،سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.
و بعد،غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد،تونل ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی،که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه،هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد."




بهار امسال اصلا" نشد که بیرون بریم و دیروز اولین باری بود که از اردیبهشت لذت بردم، برای چند دقیقه فقط به زیبایی ها و خاطرات خوشم از بیستون فکر کردم نه به هیچ چیز دیگه!
باز هم کمکم کن در سختیهای روزگار از تنگناهای این سو و از اندوهای آن سو رها شوم.![]()

عکس بالا رو هفته ی پیش جاده ی کرمانشاه-صحنه انداختم،البته چون تو ماشین بودم عکس خوبی نشده ولی خوب... .
سلام
راستش اول یه پست نوشتم که دلیل غیبت این چند وقته رو توش شرح داده بودم اما پیش خودم گفتم که چرا باید ذهن ملت رو در گیر کنم ؟
من فقط از یه چیز می نالم که چرا به همه اعتماد می کنم؟؟؟؟!!!!یه بار یکی از دوستام بهم گفت:به هیچ کس اعتماد نکن حتی به من!خیلی وقت بود که حرفش رو آویزه ی گوشم کرده بودم،اما نمی دونم چی شد که یادم رفت و اعتماد من به یکی جریان آش نخورده و دهن سوخته رو واسم پیش آورد . عیب نداره می دونم که همه چی درست میشه شاید کار من سخت شد ولی آدمها برای به دست آوردن تجارب بهای سنگینی رو باید پرداخت کنن.بگذریم
... .سال نو مبارک
بوی گل نرگس؟! نه بوی خوش عید است
رو پنجره بگشا که نسیم است و نوید است
رو خار غم از دل بر کن، ای دوست
که نوروز هنگام درخشیدن گل های امید است
گر با دل خونین، لب خندان بپسندی
با من بزن این جمع که ایام سعید است
!چند سال پیش داییم یه کارت تبریک بهم داد که یه متن خوشگل داشت که به نظرم بهترین دعاییه که می شه واسه همه کرد ،امسال هم یکی از دوستام رو کارتش همین رو نوشته بود منم واسطون می نویسم و امیدوارم که به همه ی آرزو های خوبتون برسین
.سال و فال و
حال و مال و
اصل و نسل و
تخت و بخت
بادت اندر شهریاری
بر قرار و بر دوام
سال خرم،فال نیکو
مال وافر،حال خوش
اصل ثابت،نسل باقی
تخت آرام،بخت رام

اینم عکس های هفت سین خودم![]()

